هنگامي که به مدرسه نمي رفتم ، گمان مي کردم بي انگيزگي اطرافيان از درس به دليل تنبلي و .. خودشان مي باشد و هر آنچه را از بدي هاي مدرسه مي گويند همگي وهم و خيال است زيرا هر بار که اسم مدرسه را مي شنيدم پس از سرود (( باز آمد بوي ماه مدرسه *** بوي شادي هاي ….)) در ذهنم مي چرخيد و تصوري بهشت برين از مدرسه داشتم .
گریه های کودکانه برای حضور در مدسه همگی شور شوقی را برای مدرسه رفتن نشان می داد !!!
اما چه بسا زمین هفتمين چرخش خود را در طول حيات من به دور خورشيد رقم زد و مجال براي حضور در بهشت خيالي پديد آمد.
روز اول برايم بسيار شيرين و از حضور در مدرسه لذت مي بردم و اين لذت با اهداي شاخه گلي ، شادي مضاعف را درونم پديد آورد !!!
از روز دوم ماجرا بگونه اي ديگر بود ؛ صداي خسته و چهره خشن معلم ، صندلي هاي کهنه شيريني رياضي را گرفت و حرکت سخت گچ بر روي تخته زبان روان فارسي را ثقيل کرد .
اگر بگويم از دوران ابتدايي و راهنمايي خاطره اي خوش ندارم ، دورغ نگفته ام .
دوراني که شب و روز را با استرس سپري مي کردم و شيرين سپري کردن ساعتي در پارک همراه خانواده برايم تلخ مي شد زيرا ترس ديدن معلمم در پارک و بر ملا شدن دورغ ساعت نه شب خوابيدنم مرا رنج مي داد .
نمي دانم چرا از کودکي برايم سوال بود چرا کودکان را خالص مي دانند و بزرگان را ريا کار ؟ همان پرسشي که امروز به پاسخش دست يافتم ؛ کودکاني که بيش از ۸ سال مي آموزند بدون وضو نماز بخوانند تا هديه بي ارزش از معلمشان بگيرند اناني که در اين سال ها آموختند بايد هر آنجور که معلمشان مي خواهد فکر کنند . معلماني که حتي براي دلايل کودکانه ات هم ارزشي قائل نمي شدند و تنها پاسخ به ذهن کنجکاو کودکانه ات حقير کردنت بود .
بعيد به نظر مي رسد بتوانم نمره ۱۱ اي را که فقط به خاطر بيان نظر شخصي و انتخاب پاسخ ثروت در پرسش ( علم بهتر است با ثروت ؟) ؛ نمره اي که بي شک معلمي که از غم نان ساعت ها به تدريس مي پردازد به خود نخواهد داد و تنها آن را براي کودک ۱۱ ساله مناسب مي ديد .
در اين سال ها آموختيم چگونه مريض شويم تا بلکه بتوانيم بيشتر در کنار محيط لطيف و مهربان خانواده باشم
سال هايي که ترسيديم نظري بر خلاف دبير داشته باشيم و هم اکنون نيز مي ترسم دبيري در يازدهمين سال اين پست را بخواند و ….